رشد و توسعه فردیمهارت های زندگیهمه مقالات

چرا من همش خسته ام و میگم حال ندارم باشه بعداً انجامش میدم

برای اینکه جواب چرا من همش خسته ام  را پیدا کنید پیشنهاد میدهیم مقاله ی زیر را تا انتها مطالعه فرمایید.

در صورت تمایل می توانید ابتدا فایل صوتی این مقاله را گوش دهید.

چرا من همش خسته ام 

اینقدر به خودم و دیگران گفتم خسته ام که با تمام وجود باورم شده که خسته ام، میدونی چرا مدام گفتم خسته‌ام چون می‌خواستم از زیر بار کار و مسئولیت فرار کنم.
می دونی چرا، چون مدام وقتی به من کاری می گفتند من انجام می‌دادم تحقیرم می کردند و ایراد می‌گرفتند و مدام گیر می دادند که چرا اینجوری کردی، تو شعور نداری تو احمقی .هیچی حالیت نیست و نمی فهمی، نگاه کن فلانی چطور این کار را انجام داده و من هم به این نتیجه می رسیدم که اصلا نمیخوام به چه درد میخوره ولش کن، اصلا دوست ندارم. اصلا نمیخوام .خستم بذار باشه بعدا انجام میدم.

میدونی چیه، واقعیت اینه که از ایراد گرفتن و مسخره شدن و تحقیر شدن توسط دیگران می ترسم .
به همین دلیله که میگم باشه بعدا می خوام یه موقعی این کار را انجام بدم که هیچ ایرادی نداشته باشه، تا دیگه کسی نتونه به من ایراد بگیره و من رو با ایراد گرفتن و تحقیر کردن خورد کنه ، احساس حقارت و هیچ و پوچ بودن و بی مصرف و به درد نخور بودن به من بده. واقعیتش اینه که من مدام خودم، هم از دیگران، کارهایشان و خودشان با قیافه و رفتارشان ایراد می گیرم چون خودم که رشد نمی کنم نباید در ذهنم اجازه رشد و ترقی و پیشرفت به دیگران بدم.

چون باز هم احساس حقارت و هیچ و پوچ و بی عرضه بودن به سراغم میاد که ببین دیگران چطور موفق شدند و رشد کردند، ولی من همچنان اینجا هستم و این همه ضعیف هستم، نقطه ضعف دارم و اینقدر ناتوان هستم و این قدر ناتوانی دارم.

میدونی یک جوری باید اثبات کنم که همه هیچی نیستن و هیچ ارزشی ندارند تا احساس آرامش کنم که از هیچکس پایین‌تر نیستم تا راحت‌تر زنده بمونم و در ذهنیت قهرمانی خودم باقی بمونم که اگر یک روزی من بخوام می‌تونم خیلی از کارها را انجام بدم که این فکر و باور اصلی بدبختی منه ، که اگه یک روزی بخوام می تونم ،(باور اصلی اعتیاد)

که واقعا می ترسم که اگه یک روزی واقعا بخوام، واقعا نشه یا نتونم و حرف پدر و مادر و اطرافیان درست در بیاد که تو هیچی نمی شی، هیچی نیستی. حالم بد میشه که حرف اونها درسته و من اینهمه تقلا کردم و نتونستم اثبات کنم که حرف اونها غلطه و اشتباه فکر می‌کردند.




راجع به خودم می خواستم اثبات کنم که اونها، یعنی خانواده، اطرافیان و معلم ها راجع من و تواناییهام اشتباه فکر می‌کردند.
حالا میترسم واقعاً بفهمم که اونها درست فکر می کردند که من هیچ چیزی نیستم ، میدونی چرا نیاز دارم اونها راجع به من خوب فکر کنند و من رو تایید کنند، چون من خودم را از طریق نگاه و نظر اونها می‌پذیرم وارزیابی می کنم ، بر این اساس احساس پذیرفتنی ، خواستنی و دوست داشتنی بودن می کنم .

فکر می‌کنم اگر بمیرم بهتره تا این که زنده باشم، چون آدم وقتی ارزش داره که دیگران به خصوص خانواده‌اش ، پدرو مادر، خواهرو برادرش بخوانش و گرنه هیچ ارزشی نداره و به هیچ دردی نمی خوره و بمیره بهتره تا اینکه زنده بمونه و مدام احساس بی ارزشی و بی لیاقتی بکنه.
این نگاه کودکانه من، انگار اصلا بزرگ نشدم و هنوز یک کودک هستم که دنبال تایید دیگران هستم .

ای کاش این نگاه کودکانه من تغییر کنه و واقع بینانه نگاه کنم . یک روزی بزرگ بشم و از این نیاز و احتیاج به دنبال تایید و راضی کردن دیگران بودن خودم را خارج کنم .
میدونی چیه، واقعیت اینه که من در کودکی محبت بدون قید و شرط ندیدم و شاید اینکه اصلا محبت به معنای واقعی ندیدم ولی در نگاه کودکانه خود تصور می کردم دیدم.

در بزرگسالی دنبال این هستم که تایید بگیرم و احساس کنم ارزشمند و مهم هستم تا احساس کنم حق زندگی کردن دارم.
به همین دلیل مدام دست به هر کاری می‌زنم تا احساس مهم بودن و ارزشمند بودن و لیاقت داشتن کنم، چون در کودکی این احساس ها رو به معنای واقعی و عمیق تجربه نکردم و گرسنه و تشنه این احساسها هستم ، تا احساس امنیت کنم و بعد به دنبال زندگی و دنبال رشد خودم برم، و گرنه باید دنبال تایید و راضی کردن دیگران برم تا احساس موقتی، خواستنی بودن و دوست داشتنی بودن پیدا کنم .

تا این گرسنگی و خالی بودن خودم رو پر کنم، که جالب و وحشتناکه که در کودکی اونطوری آزار دیدم و در بزرگسالی این طوری با احتیاجات و خواسته ها، انتظارات و معیارها غیر واقع بینانه دارم خودم را اذیت می کنم و آزار میدم. انگار آزار و رنج دیدن واقعی ترین و حقیقی ترین موضوع برای من در این جهان هستش که همواره باید بامن همراه باشه .




به نظرت برای اینکه از این جهنم دربیام چه کاری میتونم بکنم؟

اگه راه گذشته رو برم همون نتایج رو می‌گیرم، اگر خودم رو مشغول یه کاری بکنم صبح تا شب باز هم یه لحظه که آزاد میشم ، دوباره همون احساسها سراغم میاد، چیکار میتونم بکنم؟

دلت می خواد واقعا مشکلت حل بشه؟

فایل  وسواسی و حرمت نفس هلاکویی رو چند بار گوش بده و تمریناتش را اجرا کن و همچنین
فایل های تربیت کودک

یه عده ممکنه بگن راهکار بده، من حال ندارم این فایل ها رو گوش بدم. یه راهکار سریع بهم بده که مشکلم حل بشه چون دوباره دارم این بازی مسخره ای که یک عمر داشتم که خسته ام و حال ندارم رو دوباره تکرار می کنم.
اگه خیلی برات مهمه راهکار پیدا کنی و خودتو از این عذاب بکشی بیرون اون فایل های بالارو با تمام وجود گوش بده. می تونی بازم بگی حال ندارم و دوباره رنج بکشی، انتخاب با خودته.

نویسنده :مجید مبلغی

این مطالب را هم حتما بخوانید

۲ دیدگاه

  1. محشر بود.این مشکل اکثر آدم هاست. در این مقاله استاد مجید مبلغی، خیلی خوب ریشه یابی کرده و می فهمیم که مشکل از کجا نشات می گیره و این راه را هموار میکنه تا به دنبال راه حل مشکل برویم.

  2. سلام و عرض ادب.استاد مبلغی عزیز و گرانقدر سپاس از اشتراک مطالب ارزشمند در گروه همراهان آوای باران خدمت آقای مهری بزرگوار.
    مطالب بسیار کارآمد هست.موید باشید.
    و من الله التوفیق

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

دکمه بازگشت به بالا
Exclamation Triangle Check code